دنیا چقدر بزرگ است که بعضی چیزها را گم می کنم و آنقدر کوچک که حرفهایم درون آن جای نمی شوند.وچه ساده حرفهایم را می زنم. نه غریبه ای دارم برای دلم. نه آشنایی که مرا رو سفید کند.خیلی زود دلم می گیرد.و زوده زود آرام می گیرم.از زمینم یا از آسمان؟ کسی هست که مرا از خاطره هایش پاک کند؟؟؟؟.جلوی پنجره اتاقم نشستم بدون آنکه به رهگذران فکر کنم بی آنکه به آبرو فکر کنم.به فکر کوچه ام به فکر دیشب که چقدر از عمق دلم سوزی می آمد و این چیزی از بدشانسی یک دختر بد شانس کم نمی کند. فقط یک دلخوشی لحظه ی بود.دل سوختن به حال پاییز و گذر عمر خودم که مثل عقربه های ساعت می دوند و می دوند و من هراسان که در ساعت صفر با لحظه نابم برسم ...پابرهنه ام اما صمیمی .صمیمی تر از قبل به دنبال یک خوش شانسی.این منم همان دختر بدشانس ......
