تبليغاتX
یه دختر بدشانس می نویسه

دنیا چقدر بزرگ است که بعضی چیزها را گم می کنم و آنقدر کوچک که حرفهایم درون آن جای نمی شوند.وچه ساده حرفهایم را می زنم. نه غریبه  ای دارم برای دلم. نه آشنایی که مرا رو سفید کند.خیلی زود دلم می گیرد.و زوده زود آرام می گیرم.از زمینم یا از آسمان؟ کسی هست که مرا از خاطره هایش پاک کند؟؟؟؟.جلوی پنجره اتاقم نشستم بدون آنکه به رهگذران فکر کنم بی آنکه به آبرو فکر کنم.به فکر کوچه ام به فکر دیشب که چقدر از عمق دلم سوزی می آمد و این چیزی از بدشانسی یک دختر  بد شانس کم نمی کند. فقط یک دلخوشی لحظه ی بود.دل سوختن به حال پاییز و گذر عمر خودم که مثل عقربه های ساعت می دوند و می دوند و من هراسان که در ساعت صفر با لحظه نابم برسم ...پابرهنه ام اما صمیمی .صمیمی تر از قبل به دنبال یک خوش شانسی.این منم همان دختر بدشانس ......

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دختر بدشانس  | 

***

هميشه واسم سوال بود که چرا 7 آسمان؟
چرا هفت دريا؟
بعد کلي پرس و جو وکتاب خوندن به اين  نتيجه رسيدم.
که 4 عدد زنه و 3 عدد مرد ترکيب اينا 7 رو کامل مي کنه .به خاطر همين مي گن 7 آسمان.

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دختر بدشانس  | 

***


یادمه یه بار رفتم پیش دبیر ادبیات فارسیم.و بهش گفتم که دارم شعر می نویسیم خیلی خوشحال شد  نمی دونم چرا؟ ازم خواست یه بار شعرامو بخونه.داشتم می مردم از خوشحالی .جلسه بعد وقتی تو کلاس پیش همه ی همکلاسیام گفت که شعرام به سنم نمیاد. قند تو دلم آب شد.مثل همیشه اخلاق گند و کثیفم رو روکردم به خودم گفتم آخه دیوونه چرا بهش گفتی شعر می نویسی؟؟؟؟ الان ببین چطور ضایعت می کنه.ولی وقتی ازم خواست یکی از شعرامو بخونم .به خودم اومدم .بعد اینکه خوندمش بهم گفت اگه ادامه بدم تو خط پست مدرن می افتم.خدایا پست مدرن چیه؟یعنی چی؟کلاس که می خواست تموم بشه یکی از همکلاسیام گفت تو عاشقی آدمهای عاشق شعر می نویسین دلتو خوش نکن بازم زود قضاوت کردم رفتم خونه یه کبریت ورداشتمو تو حیات دفترمو آتیش زدم.و من اون موقع شعر نوشتن رو فراموش کردم.5ساله پیش بچه بودم حالیم نبود .که آدمهایی هستن که از بعضی چیزا بد برداشت می کنن.خیلی بد...اما مثل من عجول نیستن.

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دختر بدشانس  | 

***

بعضي وقتها بعضي چيزها اونقدر فکر آدمهارو بهم ميريزن.اونقدر حواس آدم جذب کار اشتباهش مي شه که اشتباهاي بزرگتري رو مرتکب مي شه.و موقعي هم که ميخوايي با همه خوب باشي طرف مقابلت باهات نمي سازه.اما بعضي وقتها هم هستن دلت واسه آدمهايي تنگ مي شه که هيچ دسترسي به اونها نداري.دوست داري بهشون فکر کني به حرفاشون به رفتارشون حتي با خودت مي خندي يا اخمات تو هم ميره.يا قهقهه مي زني يا زار زار گريه مي کني.منم تو اين چند سال بودنم اينجا .خيلي چيزهارو محک زدم اما نفهميدم آخره اين دنيا زار زاره يا قهقهه؟

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دختر بدشانس  | 

***

امروز نشستم خونه تکونی کردم آخه یه تیکه از قلبمو اجاره داده بودم به آدمهایی که دلتنگ میشن.آدمهایی که دوس داشتن باشن.  منم هر کاری از دستم بر میومد واسه راضی کردنشون می کردم.ازشون ممنونم که بطری نوشابه و خرده های چیپس رو ریختن اینجا و منو تک و تنها به امون خدا رها کردن.درد دلاشون یادم نمی ره.یکی از دانشگاه میگه یکی از پدرش یکی از بدشانسیاش .من همونم که یه روزهایی دوستایی داشتم واسه خودم.گردنم درد می کنه از بس خم شدم .ته دلمو دیدم که تمیز شده یا نه؟نمی دونم چرا همش آرزو می کنم اون روزا برگردن.وقتی یه سیب تو یه جعبه خراب می شه همه ی سیبارو خراب می کنه.یکی از دوستای پر مدعام که ادعاش می شد بهترینه واسم.یه جوریی وجودمو شکست که خرده های دلم با سرعت نور پخش شد.و من از اون روز بود که به هیچ کس اجازه ندادم که بهم ثابت کنه که سینه چاکه .خوب منم دخترم ولی چرا مثل اون نیستم؟؟؟ الان به خیالش حس میکنه من بدون اون نا تمومم ولی نه.. زندگیم بعد اون خیلی بهتره.حداقل از دست حسادتاش راحت شدم.انگاری دلم پاک شده از حسودیاش.

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دختر بدشانس  | 

***

از بچگی آرزو داشتم درخت بودم.تا نمی رفتم مدرسه .یه جا می موندم می خوردمو می خوابیدم.بزرگترم که شدم آ رزو می کردم چی می شد لباس ماهیارو بشورم رو طناب آویزونشون کنم با نفسام خشکشون کنم.یا دندون مورچه هارو با خمیردندان سیگنال ۲ مسواک بزنم. بعد بفرستمسون ارتش اونجا تعلیمات ببینن اما الان که ۲۰ سالمه آرزو می کنم دکتری بگیرم.ولی با خوردن و خوابیدن.

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دختر بدشانس  | 

***

حیات غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست مگه نه؟؟اگه حوا یک دقیقه غفلت نمی کرد منو تو به وجود نمی اومدیم.اون وقت این همه آدم مثل مورو ملخ به جون دنیا نمی افتادن.آدمهایی که بعضی هاشون اونقدر بدن که که به وجودش افسوس می خوری.خیلی از جاهای دنیا مبهمه.اما کار منو شماها نیست که بریم دنبال چیزهای واقعی نه چیزهایی که می گن و می شنویم به چیزهایی که داریم قانعیم ولی چرا؟؟؟؟؟همش تقصیر آدمو حواست

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دختر بدشانس  | 

***

همیشه تا به یکی خوبی کردم ازش بدی دیدم.توجه کردی وقتی خودتو می گیری همه ازت حساب می برن اما باعث می شی اطرافت خالی بشه.ولی تا اومدیم به یکی خوبی کنیم گفتن حتما یه کاسه ایی زیر نیم کاسست.نمی خوام تو زندگیم یه نقاب به صورتم داشته باشم.می خوام ساده ی ساده باشم نه راه راه.شانس ندارم که این از شانس من اینم از زندگی من.صبح برو سر کار عصرم بیا خونه اونم اگه کارفرمات اجازه بد ه.اونم که قربونش برم اونقد چرب زبونی می کنه که مجبور می شم به خاطر کارای اداری بمونم.افطارم که می رسم خونه دنبال یه شبکه ام که حال کنیم اما اونقد شبکه های ایرون سنگ تموم می زارن که کم میارم.خدا شانس بده.نه خدا فقط به من رحم کنه....

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دختر بدشانس  | 

***

امشب وقتی داشتیم از خونه ی عمو برمی گشتیم .صحنه ی خیلی جالبی دیدم.سر کوچمون یه پسر جوون تو اون سرمای شهرمون تکیه  د اده  بود به دیوار و با تلفن صحبت می کرد.واقعا" تعجب کردم که تو این زمونه همچین پسراییم وجود دارن که تو اون سرما که دندون رو دندون سوهان می کشید کنار خیابون بایستن و با تلفن حرف بزنن.این همه جذابیت از کجا اومد یوهو؟؟؟؟؟؟

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط دختر بدشانس  | 

***